به لاله ی در خون خفته

خیابان‌ها فقط آسفالت و سنگ نیستند؛ حافظه‌اند.
حافظه‌ی قدم‌هایی که با ترس جلو رفتند، با امید ایستادند و با فریاد خاموش نشدند. ایران در سال‌های اخیر صدای نسلی را شنید که دیگر نمی‌توانست فقط تماشاچی باشد. نسلی که درد را زندگی کرد و سکوت را انتخاب نکرد.

بیش از دوازده هزار نفر جانشان را از دست دادند؛ عددی که اگر فقط «عدد» بماند، هیچ‌چیز را توضیح نمی‌دهد. هر کدام یک زندگی بود، یک اسم، یک خانواده، یک آینده‌ی ناتمام.ستاره‌هایی‌اند که پیش از طلوع خاموش شدند. هر کدام‌شان خانه‌ای را تاریک کرد، و مادری را که هنوز به در خیره مانده است. این‌ها آمار نیستند، زخم‌اند. زخم‌هایی که هنوز تازه‌اند و هنوز نفس می‌کشند.

منطق می‌گوید جامعه‌ای که صدای اعتراض را نشنود، با انباشت خشم روبرو می‌شود. احساس اما می‌گوید این مردم، قبل از هر تحلیل سیاسی، انسان بودند؛ انسان‌هایی که حق دیده‌شدن و شنیده‌شدن داشتند.

ایران هنوز زنده است، چون درد را پنهان نکرده.
و تا وقتی خیابان حافظه دارد، فراموشی ممکن نیست.

ایران هنوز در میدان است؛
زخمی،
اما حماسی.
و تاریخ،دوباره دارد از خیابان‌ها نوشته می‌شود.