«من فقط خواستم پدر خوبی باشم، همین.»

پنج سالی میشه که از ایران دورم.
پنج ساله که آسمون غربت بالای سرمه و هوای آشنا زیر پام نیست.
نه کوچه‌ای مونده که بوش برام آشنا باشه، نه آدمی که بی‌دلیل، فقط چون هست، دلم بهش قرص باشه.

یهو چشم باز کردم دیدم همه‌چی عقب موند...
خنده‌های ساده، غروبای بی‌دغدغه، حتی اون تلخی دم‌ کرده‌ ی چای توی استکان‌های لب‌ پَر.

الان فقط یه چیز برام معنا داره، یه پناه، یه هدف، یه دلیل برای دووم آوردن... خانواده‌م.

از یه سنی به بعد همچی خیلی سریع میگذره جوری که اصلا احساس نمیکنی ، ۳۷ سالم شد!!! کی وقت کردم ۳۷ ساله بشم؟

ادامه مطلب