«من فقط خواستم پدر خوبی باشم، همین.»

پنج سالی میشه که از ایران دورم.
پنج ساله که آسمون غربت بالای سرمه و هوای آشنا زیر پام نیست.
نه کوچه‌ای مونده که بوش برام آشنا باشه، نه آدمی که بی‌دلیل، فقط چون هست، دلم بهش قرص باشه.

یهو چشم باز کردم دیدم همه‌چی عقب موند...
خنده‌های ساده، غروبای بی‌دغدغه، حتی اون تلخی دم‌ کرده‌ ی چای توی استکان‌های لب‌پَر.

الان فقط یه چیز برام معنا داره، یه پناه، یه هدف، یه دلیل برای دووم آوردن... خانواده‌م.

از یه سنی به بعد همچی خیلی سریع میگذره جوری که اصلا احساس نمیکنی ، ۳۷ سالم شد!!! کی وقت کردم ۳۷ ساله بشم؟

پشت این سن یه آدمیه که دیگه از خیلی چیزا رد شده.
نه دنبال دوستای فیکم، نه مهمونی جمعه‌شب، نه اون خنده‌های مصنوعی فامیلای همیشه طلبکار.
من دیگه با کسی از گذشته حرف نمی‌زنم. چون اونا هنوز وسط نقش بازی‌کردن موندن، ولی من از نمایشنامه بیرون زدم.

اینجا، تو غربت، دنیای من خیلی کوچیکه.
کوچیک ولی پر از معنا.

سحر ...
اون تنها کسیه که هنوز نگام می‌کنه و می‌فهمه کیم. حتی وقتی خودمم شک دارم.
اون تنها پناهگاهیه که نمی‌پرسه "چرا انقدر ساکتی؟"، چون می‌دونه این سکوت، حرفای زیادی پشتشه.

و آرشاک ...
اون دلیل مهاجرت من بود.
نه پول، نه شغل بهتر، نه آرزوی فلان مدرک از فلان کشور و نه پُز دادن به بقیه.

فقط می‌خواستم یه جایی بزرگ بشه که مجبور نباشه خودش رو توضیح بده.
می‌خواستم جایی باشه که توش بتونه بدرخشه، نه بجنگه.
که استعدادش دیده بشه، نه ظاهرش، نه لهجه‌اش، نه اسم‌مون که برای خیلیا عجیب و غریبه.

الان دوازده سالشه.
یه شناگر قویه، یادگیریش سریعه، دلش صافه... از اون دل‌هایی که هنوز دنیا نتونسته آلوده‌ش کنه.
و هر بار که از آب بیرون میاد و با اون صورت خیس و نفس‌نفس‌زنان بهم لبخند می‌زنه،
یه چیزی توی دلم آروم می‌گیره.

یه صدا توی سرم می‌گه:

«شاید... شاید راه رو اشتباه نیومدی.»

هرچند، هنوز شب‌هایی هست که همون سؤال مثل خوره می‌افته به جونم:

«واقعاً دارم درست زندگی می‌کنم؟»


ولی اگه زندگی یعنی جون کندن، یعنی بقا، یعنی ساختن یه آینده‌ی بهتر برای بچه‌ات،
خب آره... شاید دارم درست میرم.

من زندگی رو درک کردم.
درکش آسون نیست، یه لقمه‌ی تلخه.
زندگی یعنی کار کردن برای آدمای پولدار،
یعنی هر ماه یه قبض جدید،
یعنی لبخند زدن به زوری که زدی، تا نخوری زمین.

ولی هنوزم می‌خندم... چون اونا نمی‌تونن منو بشکنن.
من سرسختم.
نه چون قوی‌ام، چون انتخاب دیگه‌ای ندارم.

و چیزی که هیچ‌وقت نتونستم باهاش کنار بیام؟
- دروغ.
نه اون دروغهای کوچیک روزمره، اون دروغ‌های عمیق و بی‌صدا…
اون نقش‌هایی که بعضیا سال‌هاست بازی می‌کنن ، فقط باید لبخند بزنی و چیزی نگی.

یه جایی توی سکوت خودم فهمیدم...
اونایی که بهشون می‌گفتم دوست، فامیل، یا هر اسمی که روزی برام عزیز بود،
اگه قراره لبخنداشون مثل نقاب باشه،
و حرفاشون مثل خنجر، آروم و بی‌صدا بره زیر پوست اعتماد...
اگه حضورشون، بیشتر شبیه وزن باشه تا پناه،
نبودنشون، نه تنها بهتره... بلکه نجاته.

یه روز، بی‌هیاهو، بی‌داد و بیداد،
دست‌هامو از روی رابطه‌هاشون برداشتم.
نه توضیحی دادم، نه دلخوری نشون دادم.
فقط رفتم...
و با خودم گفتم:
"گاهی آرامش، توی صدای نیومدن آدماست، نه بودنشون."

چون فهمیدم یه چیز تو این دنیا برام مقدسه:
آرامش خودم، سحر، و آرشاک.
و برای اون سه‌تا، حاضر بودم از هر چیزی بگذرم… حتی از جون.

- و نژادپرستی؟
یه زهر قدیمیه…
نه رنگ داره، نه شکل، ولی از نگاه بعضیا می‌ریزه توی دل آدم.
یه سمی که هر جا بری، یه گوشه‌ش باهات میاد.
نه داد می‌زنه، نه فریاد…
فقط مثل سایه، پشتت راه می‌ره.

ولی من نه باهاش می‌جنگم، نه ازش فرار می‌کنم.
من فقط به آرشاک یاد می‌دم چطور با تلاش، صداقت و باور به خودش، از جایی رد شه
که خیلیا سعی می‌کنن جلوی راهش دیوار بکشن.

و آخرش اگه یه روز ازم بپرسه:
بابا چرا این همه سختی کشیدی؟ این همه تنهایی، این همه جنگ بی‌صدا، برای چی بود؟

بهش نمی‌گم برای پول…
پول همیشه بود، ولی هیچ‌وقت کافی نبود.
نمی‌گم برای خوشبختی…
چون خوشبختی یه تصویر بود، رو دیوار خونه‌هایی که من توش نبودم.
نمی‌گم برای موفقیت، چون تعریف موفقیت برای من،
خواب راحت توی شبی بود که تو سلامت باشی.

بهش می‌گم:
همه‌ی این راهو اومدم،
که تو یه روز بتونی با صدای بلند بخندی،
بدون ترس، بدون خجالت، بدون قضاوت.
همه‌ی این سختی‌ها رو دوش کشیدم،
که تو سبک‌تر راه بری…

و اگه اون لحظه لبخند بزنه...
من با همه‌ی دردهایی که کشیدم،
با همه‌ی آدم‌هایی که از دست دادم،
با همه‌ی سؤال‌هایی که هیچ‌وقت جواب ندادن،
فقط توی دلم می‌گم:

خب... شاید ارزشش رو داشت.

و احتمالاً بعدش می‌رم قسطامو چک کنم، چون خنده‌ی بچه خرج داره. :)